تبليغاتX
چاردیواری
چاردیواری
روزگار ننگ...
صورتکها٬رنگ و وارنگ

قلبها...

چون صخره های سنگ

روح ها بی رنگ

پر شده از رنگ بی رنگی تمام کوچه های تنگ

گوشها کورند و

چشمان کر٬

بی غمی٬از ننگ!

قلب ها بی رنگ

تُنگ دنیا تنگ

الهی٬نیست تابم دیدن این ننگ

خود توانم ده نبازم رنگ...

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:33  توسط پیام شهابی  | 

امید...

شباهنگام،

بر بلنداي ستيغ كوه،

همنفس با باد

در كنار شعلهً آتش؛

زندگي زير قدمها مي تپد،كم سو

سايه ها در پيش رويت كرده اند غوغا

زوزه هاي گرگ و روبه صفتان هردم كند نجوا

سردي گرما شده پيدا

تر شده روي و لباست از نم باران

تپهً هيزم كنارت،نيست بي پايان

زندگي سرد و سيه گشته به چشمان و...

تو،تنهايي

نيست ردي از پي ياران

باد و باران و شب بيدار

در تلاش بي گدار خويش

هر سه خواهان نظاره بر شكست تو؛

كمر بستند!

و تو اما همچنان خاموش

با تني گرم و غرور آلود؛

بر صداي زوزه گرگ و ضجه روباه مي خندي

چون اميد بر خداي مهربان ِ دادگر بستي،

مي خندي

صدايش مي كني هردم؛

با زبان شعلهً آتش،صخره هاي كوه،مي دهد پاسخ:

سحر، نزديك ِ نزديك است...

                                                                    

                                                                              ۱۳۸۷/۱/۱۲

2 نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 17:7  توسط پیام شهابی  | 

دارد؟

دارم سخن با تو٬
اي نيما
تو ٬ اي فرزند يوش
فكر كردي خانه ات ابريست؟
كجايي تا ببيني خانه ها ابري تر از ابريست!
داروگ امروز ديگر شوق باران را ندارد٬
باراني نيست!
داروگ ديريست در خواب است.
گوشها چشم انتظار نغمه ي در راه مانده٬
مانده اند
چشمها امروز توان ديدن باران ندارند!
و جدار دنده هاي ني دارد از خشكيش ترك بر مي دارد
چون زمان تو...
ليك نيما٬
خشكي ني ها ز ترس باد در هر جا
نمايان نيست
تو تنها مي تواني در خفاي خود
تركهاي عيان را در جدار دنده ها بيني٬
چونكه جلاد ستمگر بر سر هر كوي و هر راه است
قدمها مي زند ٬ جلاد در صوت رساي ما
سر سبز هزاران نغمه خوان را مي درد يك دم٬
به لبخندي!
ولي نيما٬
تو مي داني كه ابر تيرگيها هم توان بودن و هستي ندارد تا ابد...
دارد؟!!

                                                                      ۱۹/۸/۸۶

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 18:26  توسط پیام شهابی  | 

گريه دارم...
گونه هايم خيس شد بس گريه كردم
اشك ديگر طاقت بارش ندارد
ابر چشمم خشك خشكست ولي دل...
گريه دارد.
گريه دارم از زمان
گريه دارم از مكان
گريه اي دارم تماماْ ناتمام
گريه ام نيست ٬ از بيگانگان
گريه از نفس كثيف گنه آلود خودم دارم من
گريه از دست شياطين زمان دارم من
اشكهايم را ببين
تو ٬ اي خداوند زمين
اشك از بهر تمناي رفاقت با توست
چشم از بهر رسيدن به يقين گلگون است
با من مسكين چنان كن كه بگفتا عطار
يا از اين آلودگي پاكم بكن
يا كه در خونم كش و خاكم بكن...

                                               ۲۹/۷/۸۶


 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 15:15  توسط پیام شهابی  | 

اللهم عجل لولیک الفرج
شامگاهان...

جغد پیر زوزه کش هم بر لب ایوان

مه به زیر پاره ابری غایم

جانمازم باز...

بر لب ایوان٬

نغمه ها دارند...

جغد و باد

باد٬ نرم نرمک می گشاید رخ ز مه

می نماید روی مهرو را سپید

ابرها را می برد سویی دگر

می دهد دل را نوید

می دهد بر دل امید

خدایا...

ماه اصلی را آیا... می توانم دید

می کنم نجوا٬

خدا بر من عطا فرما دیدن ماه اصلی را...

                                                      ۱۶/۷/۸۶

                                                 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 11:41  توسط پیام شهابی  | 

پاسخی به نظری...
نصیحت از دشمن پذیرفتن خطاست ولیکن شنیدن رواست تا به خلاف آن کارکنی که عین صواب است.

حذر کن زانچه او گوید که آن کن

که بر زانو زنی دست تغابن

گرت راهی نماید راست چون تیر

از آن برگرد و راه دست چپ گیر

پینوشت:

(سلام

وب مزخرفی داری . هم وقت خودت و هم وقت ملت رو داری میگیری

برو فکر عاقبتت کن . جدی میگم

امید که ناراحت نشده باشی . از قدیم گفتند ........... حرف حق تلخ است.)

این نظر دوست خوبم آقا بهنام بود که در پست قبل درج کرده بودن...مرسی از نصیحتتون...

2 نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 22:4  توسط پیام شهابی  | 

آتش(برای زنده یاد سیاوش کسرایی)
اي سياوش

ياد آن روزي که گفتي:

«زندگي زيباست

زندگي آتشگهي ديرنده پا برجاست

گر بيفروزيش رقص شعله اش در هر کران پيداست

ور نه خاموش است و خاموشي گناه ماست»

سیاوش

گذشتي از آتش٬

و ليک

آفرين بر شعله هايت

همچنان گرمند و روشن

مي توان احساس کرد

از وراي صفحه اي کاغذ

گرمي و رقص دلاويز شقايق وار شعله ها را٬

باز...

و اندرون پيچ و تاب کوه

من شنيدم

آن صداي آشناي آرشت را٬

باز...

کمان و ترکشش بر جاي مانده

بر نوک البرز

طنين گامهايش همچنان پيداست

آفرين بر تو٬

سياوش

آفرين بر تو٬

خدمتگر آتش...

                           ۵/۷/۸۶

2 نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 12:36  توسط پیام شهابی  | 

اسم نداره!!!!!!!

با چشمان خواب آلود ، با آن ريش بلندش در طول خيابان افسرده قدم مي زد ، صداي قدمهايش مانند پژواك در سراسر خيابان پيچيده بود ، پيرمردي از لب روزنه ي آهني سبز رنگي به آسمان تيره ي خيابان چشم دوخته بود ، گربه اي به اميد ديدن پرنده ها به آسمان دودي  مي نگريست و او همچنان در حال قدم زدن در امتداد نرده هاي سبز رنگ ، در طول خيابان بود ، نرده هاي سبز خاطره ي درختان كوچه باغهاي كودكي اش را زنده مي كرد، همان درختاني كه تنه ي  تك تكشان  تبديل به دسته هاي تبر شد تا تيشه بر ريشه ي همنوعان خود زنند. با قدمهاي استوار و كوتاه به انتهاي خيابان نزديك شد ، همانجا كه جريان زندگي بيش از پيش به چشم مي خورد ، سرش را به طرف درب مهد كودك چرخاند ، در باز بود و سرسره اي  رنگ پريده از لاي آن خودنمايي مي كرد ، رنگ در به نظرش آشنا بود ، قرمز ، آبي ، زرد ، بنفش ، نيلي ، نارنجي و سبز ، نمي دانست اين مجموعه را در كجا ديده ، كودكي از در هفت رنگ بيرون آمد ، مرد با چشماني خواب آلود در جلوي كودك توقف كرد ، لبخندي زد ، پسرك  سلام كرد اما او هيچ جوابي نداد ، معمولاً همينطور بود و به راهش ادامه داد ، ديگر نزديك چهارراه ته خيابان بود ، نرده هاي سبز رنگ به پايان رسيد و صداي ترمز ماشيني شيشه ي سكوت خيابان را شكست  ، دقايقي بعد... پيرمرد از لب روزنه ي آهني فاتحه اي خواند ، گربه از صداي ترمز وحشت زده پا به فرار گذاشت و پسرك غرق در گريه ي كودكانه به خيابان غمزده ي تاريك با بهت نگاه مي كرد ، و زندگي همچنان در حال قدم زدن در طول خيابان بود ، با قدمهايي محكم ، استوار و كوتاه...

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 20:48  توسط پیام شهابی  | 

با امید حق می خوام دوباره بعد از چند ماه چاردیواری رو شروع کنم!

چند ساليست كه ورزش پرورش اندام يا همان بدنسازي در كشور ما بخصوص در قشر نوجوان و جوان نفوذ شديدي پيدا كرده به طوري كه تقريبا هيچ جوان يا نوجواني رو نميشه پيدا كرد كه در مورد اين  ورزش اطلاعاتي نداشته باشه البته اين امر بسيار حايز اهميت و جاي بسي خوشحالي است كه  فرهنگ ورزش كردن در جامعه رو به افزايش است.خود من هم شخصا به بدنسازي ايمان دارم چه از نظر روحي و چه جسمي مي تواند اثرات قابل ملاحظه اي در فرد ايجاد كند ، من خود زمانهايي  كه در باشگاه مشغول تمرين هستم چنان نشاطي بدست مي آورم كه تمام روز را با نشاط مي گذرانم و همچنين كساني كه از بدني خوش فرم و آماده برخوردارند بدون درنگ مي توان گفت كه از اعتماد به نفس،روابط وزندگي لذت بخش تري نسبت به ديگران نيز برخوردارند البته اين نكته نبايد فراموش شود كه اين شرايط در ورزش پرورش اندام تنها بدون استفاده از داروهاي ممنوعه و دوپينگي در فرد ايجاد مي شود كه اگر به غير از اين باشد ممكن است خلاف اينها اتفاق بيفتد ...بگذريم، كه اين موضوع نه در باب اين وبلاگ است و نه من شايسته اضحار نظر در مورد آن هستم اما مي خواستم با نوشتن اين مقدمه به اين موضوع اشاره كنم كه دوستان بدنساز بايد به اين نكته توجه كنند كه كوچه و خيابان باشگاه نيست!سر خيابان ايستادن و بدن نمايي به دختران،زنان و پيرمردان مردانگي نيست!اين دوستان اگر مي خواهند بدن نمايي كنند و به هيكل خود مي نازند چرا بر روي سن مسابقات اين كار را نمي كنند تازه در آنجا به ازاي بدن نمايي جايزه هم مي دهند،اگر هم قد و اندازه مسابقه دادن با ورزشكاران واقعي نيستند به جاي خيابانها و مكانهاي عمومي به جلوي آينه خواهشا بسنده كنند و همانجا بدن خود را از زير لباس تماشا كنند...در ضمن بايد بدانند كه دارا بودن دور بازوي ۵۰ سانتيمتري مردانگي نيست و به گفته پهلوان واقعي و گرانقدر ايران زمين پورياي ولي:

   گر بر سر نفس خود اميري مردي                                         گر بر دگران خرده نگيري مردي

   مردي  نبود  فتاده  را  پاي  زدن                                          گر دست فتاده اي بگيري مردي 

پس مرد شويد نه مترسك!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!                                                     

2 نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 21:9  توسط پیام شهابی  | 

پشت یه کامیون نوشته بود:
خدایا این چه دنیایی است٬که مردانش عصا از کور می دزدند؟! 
2 نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 13:43  توسط پیام شهابی  | 

این شعر رو توی آرشیو چند ماه پیش دیدم,فکر کنم ارزش دوباره خوندنو داشته باشه...

آرش کمانگیر(سروده زنده یاد سیاوش کسرایی)

برف می بارد٬

برف می بارد به روی خار و خاراسنگ.

کوهها خاموش٬

دره ها دلتنگ٬

راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ...

بر نمی شد گر ز بام کلبه ای دودی٬

یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد٬

رد پاها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان٬

ما چه می کردیم در کولاک دل آشفتهء دمسرد؟

آنک٬آنک کلبه ای روشن٬

روی تپه٬ روبروی من...

در گشودندم.

مهربانی ها نمودندم.

زود دانستم٬که دور از داستانِ خشم برف و سوز٬

در کنار شعلهء آتش٬

قصّه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز:

«... گفته بودم زندگی زیباست.

گفته و نا گفته٬ ای بس نکته ها کاینجاست.

آسمان باز٬

آفتاب زر٬

باغ های گل٬

دشت های بی در و پیکر٬

سر برون آوردن گل از درون برف٬

تاب نرم رقص ماهی در بلور آب٬

بوی خاک عطر باران خورده در کهسار٬

خواب گندمزارها در چشمهء مهتاب٬

آمدن٬رفتن٬دویدن٬

عشق ورزیدن٬

در غم انسان نشستن٬

پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن٬

کارکردن٬کارکردن٬

آرمیدن٬

چشم انداز بیابان های خشک و تشنه را دیدن٬

جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن٬

گوسفندان را سحر گاهان به سوی کوه راندن٬

همنفس با بلبلان  کوهی آواره خواندن٬

در تله افتاده آهو بچگان را شیر دادن٬

نیمروز خستگی را در پناه درّه ماندن٬

گاه گاهی٬

زیر سقف این سفالین بام های مه گرفته٬

قصه های در هم غم را ز نم نم های باران ها شنیدن٬

بی تکان گهوارهء رنگین کمان را

در کنار بام دیدن٬

یا٬شب برفی٬

پیش آتش ها نشستن٬

دل به ر‌ؤیاهای دامنگیر و گرم شعله بستن...

آری٬آری٬زندگی زیباست.

زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست.

گر بیافروزیش٬رقص شعله اش در هر کران پیداست.

ورنه٬خاموش است و خاموشی گناه ماست.»

پیرمرد آرام و با لبخند٬

کنده ای در کورهء افسرده جان افکند.

چشم هایش در سیاهی های کومه جستجو می کرد٬

زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد:

«زنذگی را شعله باید برفروزنده٬

شعله ها را هیمه سوزنده.

جنگلی هستی تو٬ای انسان!

جنگل٬ای روییده آزاد٬

بی دریغ افکنده روی کوه ها دامن٬

آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید٬

چشمه ها در سایبان های تو جوشنده٬

آفتاب و باد و باران بر سرت افشان٬

جان تو خدمتگر آتش...

سربلند و سبز باش٬ای جنگل انسان!»

«زندگانی شعله می خواهد»صدا سر داد عمو نوروز٬

«شعله ها را هیمه باید روشنی افروز.

کودکانم٬داستان ما ز آرش بود.

او به جان خدمتگزار باغ آتش بود.

روزگاری بود٬

روزگاز تلخ و تاری بود.

بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره.

دشمنان بر جان ما چیره.

شهر سیلی خورده هذیان داشت٬

بر زبان بس داستان های پریشان داشت.

زندگی سرد و سیه چون سنگ٬

روز بدنامی٬

روزگار ننگ.

غیرت اندر بندهای بندگی پیچان٬

عشق در بیماری دلمردگی بیجان.

فصل ها فصل زمستان شد٬

صحنهء گلگشت ها گم شد٬ نشستن در شبستان شد.

در شبستان های خاموشی٬

می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی.

ترس بود و بال های مرگ٬

کس نمی جنبید٬چون بر شاخه برگ از برگ.

سنگر آزادگان خاموش٬

خیمه گاه دشمنان پر جوش.

مرزهای ملک٬

همچو سر حدات دامنگستر اندیشه٬بی سامان.

برج های شهر٬

همچو باروهای دل٬بشکسته و ویران.

دشمنان بگذشته از سرحّد و از بارو٬

هیچ سینه کینه ای دربر نمی اندوخت.

هیچ دل مهری نمی ورزید.

هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد.

هیچ کس به روی دیگر کس نمی خندید.

باغ های آرزو بی برگ٬

آسمان اشک ها پربار.

گرمرو آزادگان دربند٬

روسپی نامردمان در کار...

انجمن ها کرد دشمن٬

رایزن ها گرد هم آورد دشمن٬

تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند٬

هم به دست ما شکست ما بر اندیشند.

نازک اندیشانشان بی شرم٬

که مباداشان دگر روز بهی در چشم٬

یافتند آخر فسونی را که می جستند.

چشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جست و جو می کرد٬

وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می کرد:

«آخرین فرمان٬آخرین تحقیر...

مرز را پرواز تیری می دهد سامان!

گر به نزدیکی فرود آید٬

خانه هامان تنگ

آرزومان کور...

ور بپّرد دور٬

تا کجا؟... تا چند؟...

آه!...کو بازوی پولادین و کو سرپنجهء ایمان؟»

هر دهانی این خبر را بازگو می کرد٬

چشم ها٬بی گفت و گویی٬ هر طرف را جست و جو می کرد.»

پیرمرد٬اندوهگین٬دستی به دیگر دست می سایید.

از میان دره های دور٬گرگی خسته می نالید.

برف روی برف می بارید.

باد بالش را به پشت شیشه می مالید.

«صبح می آمد-پیرمرد آرام کرد آغاز٬ -

«پیش روی لشکر دشمن سپاه دوست٬ دشت نه٬ دریایی از سرباز...

آسمان الماس اختر های خود را داده بود از دست.

بی نفس می شد سیاهی در دهان صبح٬

باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز.

لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت و درد آور٬

دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر٬

کودکان بر بام٬

دختران بنشسته بر روزن٬

مادران غمگین کنار در.

کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته.

خلق چون بحری بر آشفته٬

به جوش آمد٬

خروشان شد٬

به موج افتاد٬

برش بگرفت و مردی چون صدف از سینه بیرون داد.»

«منم آرش٬

چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن٬

منم آرش سپاهی مردی آزاده٬

به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را

اینک آماده.

مجوییدم نسب٬

                 فرزند رنج و کار٬

گریزان چو شهاب از شب٬

چو صبح آماده دیدار.

مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش٬

گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش.

شما را باده و جامه

گوارا و مبارک باد!

دلم را در میان دست می گیرم

و می افشارمش در چنگ٬

دل٬این جام پر از کین پر از خون را٬

دل٬این بی تاب خشم آهنگ.

که تا نوشم به نام فتحتان در بزم٬

که تا کوبم به جام قلبتان در رزم!

که جام کینه از سنگ است.

به بزم ما و رزم ما٬سبو و سنگ را جنگ است.

در این پیکار٬

در این کار٬

دل خلقی است در مشتم٬

امید مردمی خاموش هم پشتم.

کمان کهکشان در دست٬

کمانداری کمانگیرم.

شهاب تیزرو تیرم٬

ستیغ سر بلند کوه ماوایم٬

به چشم آفتاب تازه رس جایم.

مرا تیر است آتش پر٬

مرا باد است فرمانبر.

ولیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست.

رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست.

در این میدان٬

بر این پیکان هستی سوز و سامان سوز٬

پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز.»

پس آنگه سر به سوی آسمان بر کرد٬

به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد:

«درود٬ ای واپسین صبح٬ای سحر بدرود!

که با آرش ترا این آخرین دیدار خواهد بود.

به صبح راستین سوگند!

به پنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند!

که آرش جان خود در تیر خواهد کرد٬

پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند.

زمین می داند این را٬آسمان ها نیز٬

که تن بی عیب و جان پاک است.

نه نیرنگی به کار من٬ نه افسونی٬

نه ترسی در سرم٬نه در دلم باک است.»

درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش.

نفس در سینه ها بی تاب می زد جوش.

«ز پیشم مرگ٬

نقابی سهمگین بر چهره٬می آید.

به هر گام هراس افکن٬

مرا با دیدهء خونبار می پاید.

به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گیرد٬

به راهم می نشیند٬راه می بندد٬

به رویم سرد می خندد٬

به کوه و دره می ریزد طنین زهر خندش را٬

و بازش باز می گردد.

دلم از مرگ بیزار است٬

که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است.

ولی٬آن دم که ز اندوهان روان زندگی تار است٬

ولی٬آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکار است٬

فرو رفتن به کام مرگ شیرین است.

همان بایستهء آزادگی این است.

هزاران چشم گویا و لب خاموش

مرا پیک امید خویش می داند.

هزاران دست لرزان و دل پر جوش

گهی می گیردم٬گه پیش می راند.

پیش می آیم.

دل و جان را به زیورهای انسانی می آرایم.

به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند٬

نقاب از چهرهء ترس آفرین مرگ خواهم کند.»

نیایش را٬دوزانو بر زمین بنهاد.

به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد:

برآ٬ای آفتاب٬ ای توشهء امید!

برآ٬ای خوشهء خورشید!

تو جوشان چشمه ای٬من تشنه ای بی تاب.

برآ٬سرریز کن٬تا جان شود سیراب.

چو پا در کام مرگی تند خو دارم٬

چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم٬

به موج روشنایی شست و شو خواهم٬

ز گلبرگ تو ای زرینه گل٬من رنگ و بو خواهم.

شما٬ای قله های سرکش خاموش٬

که پیشانی به تندر های سهم انگیز می سایید٬

که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی٬

که سیمین پایه های روز زِِرّّّین را به روی شانه می کوبید٬

که ابر آتشین را در پناه خویش می گیرید٬

غرور و سربلندی هم شما را باد!

امیدم را برافرازید٬

چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید.

غرورم را نگه دارید٬

به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید.»

«زمین خاموش بود و آسمان خاموش.

تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش.

به یال کوه ها لغزید کم کم پنجهء خورشید.

هزاران نیزهء زرین به چشم آسمان پاشید.

«نظر افکند آرش سوی شهر٬آرام

کودکان بر بام٬

دختران بنشسته بر روزن٬

مادران غمگین کنار در٬

مردها در راه.

سرود بی کلامی٬با غمی جانکاه٬

ز چشمان برهمی شد با نسیم صبح دم همراه.

کدامین نغمه می ریزد٬

کدام آهنگ آیا می تواند ساخت٬

طنین گام های استواری را که سوی نیستی مردانه می رفتند؟

طنین گام هایی را که آگاهانه می رفتند؟

دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز٬

راه وا کردند.

کودکان از بام ها او را صدا کردند٬

مادران او را دعا کردند٬

پیرمردان چشم گرداندند٬

دختران٬بفشرده گردنبندها در مشت٬

همره او قدرت عشق و وفا کردند.

آرش٬اما همچنان خاموش٬

از شکاف دامن البرز بالا رفت٬

وز پی او٬

پرده های اشک پی در پی فرود آمد.»

بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز٬

خنده بر لب غرقه در رویا.

کودکان٬با دیدگان خسته و پی جو٬

در شگفت از پهلوانی ها.

شعله های کوره در پرواز٬

باد در غوغا.

«شامگاهان٬

راه جویانی که می جستند آرش را به قله ها٬پی گیر٬

باز گردیدند٬

بی نشان از پیکر آرش٬

با کمان و ترکشی بی تیر.

آری٬آری٬جان خود در تیر کرد آرش.

کار صدها صدهزاران تیغهء شمشیر کرد آرش.

تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون٬

به دیگر نیمروزی از پی آن روز٬

نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند.

و آنجا را٬از آن پس٬

مرز ایرانشهر و توران باز نامیدند.

آفتاب٬

در گریز بی شتاب خویش٬

سال ها بر بام دنیا پاکشان سر زد.

ماهتاب٬

بی نصیب از شبروی هایش٬همه خاموش٬

در دل هر کوی و هر برزن٬

سر به هر ایوان و هر در زد.

آفتاب و ماه را در گشت

سال ها بگذشت.

سال ها و باز٬

در تمام پهنهء البرز٬

وین سراسر قلهء مغموم و خاموشی که می بینید٬

وندرون درّه های برف آلودی که می دانید٬

رهگذز هایی که شب در راه می مانند

نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند٬

و نیاز خویش می خواهند.

با دهان سنگ های کوه آرش می دهد پاسخ.

می کندشان از فراز و از نشیب جاده ها آگاه٬

می دهد امید٬

می نماید راه.»

در برون کلبه می بارد.

برف می بارد به روی خار و خاراسنگ

کوه ها خاموش٬

دره ها دلتنگ٬

راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ...

کودکان دیری است در خوابند٬

در خواب است عمو نوروز.

می گذارم کنده ای هیزم در آتشدان.

شعله بالا می رود پر سوز...

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 12:6  توسط پیام شهابی  | 

....

جوجه کلاغ دوست داشت پرواز کنه٬پرید٬الان مدتهاست که پرواز یاد گرفته.فکر کنم یه سه ماهی هست٬اینو از حالت جسدش می شه فهمید.حالا که پریدی پس پرواز کن٬برو بالاتر سلام مارو هم از رو زمین بهش برسون.بگو خیلی دوسش داریم٬اما بلد نیستیم دوست داشتنمون رو چطوری بیان کنیم٬بگو خسته ایم٬از گناهامون٬از دنیا و از همه چیزایی که خودش خبر داره٬اما باز هم بهش بگو دوسش داریم.بگو این حرفهارو از طرف تمام کلاغ سیاههای انسان نما واسش بردی.دستت درد نکنه ٬ در ضمن خدا بیامرزدت...

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 10:10  توسط پیام شهابی  | 


تبلیغات

Click here to buy posters!
Click here to buy posters!

ليست وبلاگهای به روز شده

آموزش رايگان زبان انگليسي
جستجوی تصویر